گام بگذاشته ام باچمدانی ازعشق

 

 

 

گام بگذاشته ام باچمدانی  ازعشق

درره خانه ی اوباهیجانی ازعشق

پای پر آبله و راه بسی دور اما

می تپد قلبم و داردضربانی ازعشق

دل من مثل کبوتر به هوایش می رفت

داشت درراه وصالش طیرانی ازعشق

ازهمان روز که با گوشه چشمی خواندم

رفتم ازخویش دمی باخلجانی ازعشق

دَور، دَور دهن اوست برقصاندمان

واژه ها یش همه سرشاربیانی ازعشق

درسماع لب وگیسو و دوچشم وکمرش

قامت سرو شود مثل کمانی ازعشق

مولوی وار شدم در حرم شمسی او

گشت معلوم برای دلم «آن»ی ازعشق

«آن» او جرعه ای ازعشق چشانید مرا

یافت آن لحظه دل گمشده جانی ازعشق

بودجاری همه جا هرچه نظر می کردم

در دل هرچه در آنجا جریانی ازعشق

چشم رقصاندبه هرسوی ،عیان می دیدم

می نمایاند درآن رقص جهانی ازعشق

 

 

 

 

/ 0 نظر / 45 بازدید