عشق آموخت به من دیدن زیبایی ها

 

 

عشق آموخت به من دیدن زیبایی ها

دیدن چشم تو و راز فریبایی ها

تو نگه کردی و دل عقده گشایی آموخت

گشت شاگرد دبستان دلارایی ها

غرق امواج سونامی کلامت شده دل

بازگو حرف تو با لهجه دریایی ها

همه همهمه این است که عاشق شده ام

دلخوشم – من- به همین شیوه رسوایی ها

شکوه کی می کنم ازدوست که خود خواسته ام

درد هجران و غم و آتش شیدایی ها

من نه آنم که از این همهمه ها سرد شوم

 من نه آنم که کنم گوش به هرجایی ها

هرچه گفتند درنگی که می آید آخر

اثری نیست از آن صبر و شکیبایی ها

غمم این نیست که وصل تو نصیبم نشده ست

من کجا ! ، وصل تو، ای آخر زیبایی ها

 

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید