...وعشق
تنها عشق
مرا به اوج
به آن بیکرانه ی آبی
به آفتاب
به آن نور تاابد جاوید
به سمت مشرق جغرافیای او
کند نزدیک
با امید
زنده ایم و
انتظار می کشیم
انتظار وعده ی قرار می کشیم
روی ماسه های ساحل شنی دل
نقشی از بهارمی کشیم
نقش روی یارمی کشیم
و
انتظارمی کشیم
اسم من چفیه است
یادگار ِروزهای جبهه ام
یادگار ِروزهای عاشقی
روزهای لایقی
یادگارروزهای جنگ
روزهای رفته ی قشنگ
*
افتخارمی کنم
که عرق
ازجبین ِخاکی بسیجیان سِتُرده ام
گاه ِحمله
زیر ِهُرم ِآفتاب ِظهر ِجنگ
اسم من چفیه است
من ،چقدر ، افتخارمی کنم
دورگردن بسیجی جوان
گاه ِحمله گشته ام
بوسه برگلوی هرکدام ِازبسیجیان زدم
زخم بند ِبازوی بسیجیان شدم
بوبکن مرا
ببین چقدر!!
بوی عطر ِآشنای جبهه می دهم
بوی عطر ِگردن ِبسیجیان ِخسته را
بوی پاره های یک دل ِشکسته را
بوی لاله های پرپر ِ به خون نشسته را
بو بکن مرا
بو بکن
اسم من چفیه است.
تقدیم به شهیدانی که چندین سال مفقودالاثر بوده اند وحال پلاکی یاخاکستری یا استخوانی از آنها به یادگار زینت بخش فضای غبارآلوده شهرمان شده اند .البته این شعررا درزمانی پیش ازاین سروده ام ، زمانی که درهنگام تشییع پیکر چنین عزیزانی مشاهده نموده بودم عده ای بی هویت به تمسخر مراسم تشییع لب واکرده بودند :
من
اگرپلاکی هستم
یا مشت استخوانی پوسیده
یا خاکستری ازجسدی نامعلوم
همین را می دانم
سند افتخاری هستم
ازکسی که زمانی
درسینه اش دلی داشت
که باعشق
به ایران
اسلام
وانقلاب
باشوق تپیدن را
تفسیر میکرد
*
پلاک من
پلاک هویت تست
ایرانی
ومشت استخوانم
اگرچه پوسیده
ریشه درنیاکان تو دارد
به تمسخردرمن منگر
بل به تفکر
سرگذشت مرا
مروری دوباره بنمای
با قرائت یک ایرانی اصیل
ایرانی مسلمان
تا خودت را دریابی
ومن را
وهدفم را
*
به تمسخردرمن منگر
که همین مشت ِاستخوان ِپوسیده
زمانی
درسنگری
دلاوری بود
درلاله زاری
درخت تناوری
و دررکاب علی
مالک اشتری
وترجمان ِعشقی عظیم بود.
باز می کنی
روز می شود
تو
آفتاب می شوی
چشم
می نهی به هم
شب زراه میرسد
قرص ماه می شوی
ماه
یا که
آفتاب
نازنین من
تو
هرکدام باشی
ازته دلم
«دوست دارمت»
نماز
یک نیاز عاشقانه
راز ِعاشقانه است
ناز ِعاشقانه است
ای نیاز ِمن
ناز ِتو
من به تو نماز می برم
التماس می کنم ترا
چشمهای من
لای دستهای قنوت
جستجو می کنند
عشق را
با تومشق ِعشق می کنند
*
ای تمام ِعاشقانه های من
از آن ِ تو
دل بهانه می کند ترا
بی بهانه
کی توان
ترانه ساز کرد
راز کرد
نیازکرد
گل
که توباشی
تمام ضرب المثلهای جهان
ازاعتبار می افتند
زانسان که گفته اند:
« با
یک گل
بهار
آمدنی نیست »
و تو
شکفتی
بردر
وبهار
تمام ِحجم ِخانه ام را
بو کرد
با آمدن ِتو.
آقایم که بیاید
نه آل خلیفه
برجای خواهد ماند
نه آل سعود
*
آقایم که بیاید
باذوالفقارپدر
دردست
حق به حقدارخواهد داد
وفرقی نمی کند
شیعه باشی یا سنی
*
خادم الحرمین
که خائن الحرمین باشد
همین میشود
دست دردست شیطان
قرآن برنیزه
که نه
بل برشعله های سرکش نفت
خواهد کرد
بی که بداند فوج ابابیل
درراه است
باآقایم که بیاید!!
*
تبت یدا آل خلیفه
تبت یدا سعود
که شمشیر آقایم
اول بار دست این حرامیان ِخیمه زده بر ِگِرد ِحرم را
خواهد برید
وآنگاه به « هفت سنگ » دست
خواهد برد
درسپیده دم روز هفتم
« شیطان » به هوش باشد !
و
یاران ِ منتظر
به گوش
آقایم که بیاید............
آی دختر بهار بیقرار آمده پشت در درانتظار دامنش پُرزیاس ونرگس وگل محمدیست شادوشادو شاد بازکن در ِدلت شاخه ای گل محمدی بگیر بوش کن حرفهای عاشقانه ی دختر ِبهاررا
گوش کن :
حرف ِدوست داشتن حرف ِمهربانی و محبت وصفا حرف از امید حرف ازوفا
***
دوستان
همرهان ِباغ وبوستان
چهره تان مدام
مثل ِگل
ولی
عمرتان
عمر ِنوح
باد
پُر شکوه
باد
ومن آمدم
عشق باریده بود
وپیشانیت
غرقِ ِشبنم
وچشمانِ ِتو
بود
سرشار از شوق
پُراز التماس ِ
«بیا دیر شد» بود
وحجم ِهوا
عطر ِزیبای عاشق شدن
راپراکنده می کرد
نسیمی خنک
گیسوان ترا
ناز میکرد
وانگار
با من
همه - یکصدا-
می سرودند:
عزیزم
« ترا دوست میدارم »
امروز
وهرروز
گیسوان تو
چتر آرامش منند
ودامنت
بهترین جا
برای نوازش
لبخندت
یکتا هدیه ایست
گاه خواهش
نامت
آنچنان زیباست
که پرندگان
به نجوا
درگوش هم
زمزمه می کنند
ومن همگام
با پرندگان
به تلاوت سرود عشق
لب باز می کنم
سحرگاه :
« آه
دوست دارمت
قشنگ
ماه»
شگفتا دریا
و
شگفتا تو
با آن نگاه دریاییت
و
اندامت
که ساحلیست
نه نه
بیکرانه
برای رسیدن
به آرامشی رویایی
جاودانه
آنکس که ترا داشته باشد
بی شک
به رود
به دریا
بل به اقیانوس ِبیکرا ن ِآبی آرام
رسیده است!
وباز
جمعه شد
وتو نیامدی
ومن که عاشقم
به حسرت نگاه
مبتلا شدم
به تو
تو
ای قشنگ
ماه
مبتلا شدم
سپیده
سرزده است
تلفن زنگ می زند
من ازخواب برمی خیزم
گوشی رابر می دارم
وصدای تست
که سبز می شود
درگوشی
مثل ِعطر ِبهارنارنج است
طعم عسل دارد
سلام که می کنی
غصه هایم را
پرواز می دهی
بهار
درمن جاری شده است
با جیک جیک ِلبانت
درگوشی
سلام که می کنی
قند دردلم
آب می شود
ودرالتهاب ِطنین ِکلمات ِبعدی
بی تاب می شوم
«عزیزم»
«جانم»
«دوستت دارم»
کبوتر ِشوق
برشانه هایم می نشیند
*
چقدر
عاشقانه می سرایی
واژه هارا
بردل من
*
لبانت
پیامبری است
که آیه های ناب ِعشق را
بردلم
به تلاوت می نشیند
لبانت
پیامبریست
وامروز
روز ِبعثت ِدیگری
شما که غریبه نیستید
او خود می داند
دروغ
یاراستِ
تمام ِآنچه _ من _می گویم
وبرای همین است
که هنوز
چشم به راهم گذاشته است
درپشت ِپنجره ِانتظار
...
من یک دروغگویم
وچشمهام
ودلم این را می گویند
که
اگر جزاین بود
نوازش ِدستان ِنازنینش
پریشانی گیسوان ِمرا
شانه ای می شد
وسرو ِ قامت ِسبزش
سایه گستر ِایام پائیزیم
چکیدی
تو
از کنج آن پنجره
برنگاهم
تمام وجودم
پرازشعر شد
وباران ِچشمت
تمام ِ وجود ِمرا
پردوبیتی
رباعی
غزل
مثنوی
کرد
وحالی
به حالی شدم
_من_
وازعشق
سرشار و
خالی
شدم
_ من_
چه حالی
شدم
_من_ !!!
شما که غریبه نیستید
ایلیاتیم
سفره ای مدام
دارم
و
داشتم
به وسعت دلم
قاتقم
سبدسبد
مهربانی است
آب من
زلال سادگیست
روی سفره دلم
چشمهای من
دوپیاله
عسل
صداقتند
دستهام
دوبال
عاطفه
(۴)
شما که غریبه نیستید
دلم هوای لک لکها را کرده است
آشیان گزیده بر بام کومه مان
که صبوحی
با موسیقی منقار ِخود
- لهجه نیایش لک لکها-
به بیداریمان طعنه می زنند
(3)
شما که غریبه نیستید
دلم هوای برنو کرده است
بردوش
باقطاری فشنگ
درکمر
نشسته برصخره ای سترگ
وسربه سر بزهای کوهی بگذارم
بی هیچ هوس شکاری
درسر
***
چندیست طرحی به ذهنم خطور کرده است
ودلم را غرق درشور وهوای نوشتن کرده ام
تلنگری بادیدن عنوان کتابی از هوشنگ
مرادی کرمانی نویسنده بنام کشورمان به نام
«شماکه غریبه نیستید»
ازشما چه پنهان فقط محو عنوان کتاب شده ام
وهنوز آنرا نخوانده ام آن را دردست
دختردانشجویی درمسافرتی دیده ام.
واین هم اولین تلنگربا عنوان «شما که غریبه
نیستید»:
(١)
شما که غریبه نیستید
من ایلیاتیم
ایلیاتی عاشق
ایلیاتی صاف
صادق
ایلیاتی ساده
ایلیاتی دلداده
ایلیاتی بی ریا
ایلیاتی باصفا
***
(٢)
شماکه غریبه نیستید
دلم میخواهد
پاپتی
تمام جنگل را
بدوم
تمام دشت را
کوههارا
ازدرختان بلوط بالا بروم
به چَویل
ریواس
کـَنگـَر
سلام بدهم
وظهر بنشینم
بامادر
ماست
با نان وپنیرک بخورم
ماست
با « کـَلگ وکـَلـِه »
***
واین
ادامه دارد
انشاء ا...
* کلگ وکله : غذایی محلی که با نان بلوط وکله پاچه درست می کنند( یه نوع تلیت
است) وخیلی خوشمزه ومقوی.
پنیرک : گیاهی که به محلی( تولـَه ) گفته می شود وآن را با سیر که بپزند خیلی
خوشمزه می شود البته با ماست خوشمزه تر هم می شود.
بازی
در آسمان
بطی
بر دریا
گرسنه چشمانی هیز
بردوگستره آبی
سیری را طالبند
منقاری
درآب
چنگالی
برآب
ماهیی
در منقار
بطی
درچنگال
ومن
تفنگی در دست
نشسته بر صخره ای سترگ
بازی را می نگرم!
بازی را
می نگرم
بابطی در چنگالش
-که ماهی درمنقار
هنوز
امیدوارانه
درپنجه هایی تیز
به تقلا نشسته است-
تیری
رها می شود
وهردو
در دستهای من
هان!
تاپس ِ پرده چه باشد؟!!
من
به کارخویشتن
مشغول.
آنروز
اسماعیل بود
وابراهیم
امروز علی اصغر
وحسین
آنروز ابراهیم
« خدا » را
دوست می داشت
اما امروز
دوست داشتنی
« حسین » بود
باتمام هستیش
ومی بایست
زینب می ماند
و « خدا »
این را میخواست
باهمه دوست داشتنش
ومَن عَشَقتَنی
عَشَقُتَه
ومَن عَشَقُتُه
قَتَلتُه
واین بود
نهایت
عشق
وعاشقی
وعاشق
این را میخواست
سری برنیزه
یعنی من هستم
و « خدا «
میخواست خودی نشان بدهد
وچه آیتی بهترازاین؟!!!
فرات
اشک های آسمان
که از ابتدای خلقت
بر زمین جاری شد
در رثای تو
عباس !!
***
فرات
کجا می تواند
ترا سیراب کند ؟!
که
تو خود اقیانوسی
بیکران
وفرات
هنوز در پی تست
در حسرت آن دولب
تا عطشناکیش را بنشانی
آنی
اقیانوس آبی تا همیشه جاری !!
به تو می اندیشم
به تو
ای انسان عینکی معاصر
به تومی اندیشم
به عینکهای دودیت
وبه وسعت دیدت
به امتداد نگاهت
دور بینی
نزدیک بین
آستیگمات
یا اصلانمی بینی
وبرای رد گم کردن من
چشمهایت را
درپس آن عینکهای دودی
پنهان نموده ای
به تو می اندیشم
و به این سؤال
که :آیا
عینک
محصول سنت است
یا مدرنیسم
وآیا باعینک چیزی حل خواهد شد
آیا میدانی مخترعین عینک
به چه نام می خوانندت ؟
حیوان ناطق؟!!!
ودریغا ........
عینک یا عقل؟
عینک یا عقل؟
عینک که آمد
عقل
رام چشمهای دریده شد
وانسان تنها
حیوانی ناطق
ودیگر هیچ!!!
از پیچ کوچه
می گذرم
لبخندی ملیح
درقاب پنجره ای
تصویر می شود
ودل
می رود
به فراسوها
برباد
باشلال گیسوها
منتظر
بردر ایستاده ام
به تماشا
می گذری
ازبرم
بی اعتنا
ومن ازخم این کوچه
تا خم آن کوچه
به تمنای سر برگرداندنی
دلخوش
سرک می کشم
می گویم :
« ازستون تا ستون
فرج است »
شبنمی
صبحدم از گونه گل
بوسه می چید و
آه خورشید
از فراز سر حسرتکده هستی
محو می کرد اورا
تقدیم به ساحت مقدس آقا اباالفضل
دستهای تو
اگر قلم نمی شدند
کربلا
که حال
کربلا
نبود
این همه
شورو حالِ عاشقی
به پا
نبود
حرفی از وفا
نبود!
*
از دست دل
که گریختم
چشمان تو
گشت برسرراهم
سبز
از چاله
برآمدم
به چاه
افتادم.!!


نظرات () لینک مطلب