دلم لک می زند درروستا دیدارلک لکها

کجایندآن همه مرغان چکاوکها وپوپکها

دلم لک می زند آنروزهایی راکه می خواندند

اذان بربام کومه درسحرهاخیل لک لکها

پرستوهابه سقف کومه هامان لانه می کردند

بهاران می رسید ازره به آواز چکاوکها

درون کوچه های روستاها غرق دربازی

به شوق زندگی آوازمی خواندندکودکها

چه دنیای عجیبی بودپُرازسادگی ازشور

به لبهای تمام کودکان جاداشت سوتکها

قداست داشت درهرروستایی گربزرگی بود

بزرگان احترامی داشتندازسوی کوچکها

به لبهای تمام دختران کِل بود وشادی بود

لباس هرکدام ازدختران آذین به پولکها

به گردنهاهمه بوده ست گردنبندی ازمِهلـَو

وحجم روستاها بود پُراز بوی میخکها

ملول افتاده درغوغای آهن ها وسیمانها

دلم لک می زند درروستادیدارلک لکها




  پ ن:گیاهی خوشبو که درکهگیلویه وبویراحمد  زنان ودختران درسالهای نه چندان دور باآن گردنبنددرست می کردند