او


خورشیدخانه ی مابود


دردا غروب


که تقدیریست


برای طلوعی دیگر


درجهانی دیگر




به مناسبت درگذشت پدرعزیزوارجمندم وتقدیم به روح آن مرحوم  که عارف مسلک بودو مردخدا و سرشارازعشق ومهروعاطفه :

 

 

پدرم مرد خدابود خدا می داند

آیت صدق وصفابود خدا می داند

خالی ازبغض وریا بود خدا می داند

بهترازآینه ها بود خدامی داند

 

عارفی بود که هرلحظه خدابا اوبود

هرکجا بود به تسبیح و ثنا با اوبود

 

خواستم تادم پیریش عصایش باشم

سرورم باشد ودرزیرعبایش باشم

شمع ،اوباشدوپروانه برایش باشم

خاک،درزیرقدمهای رهایش باشم

 

هرچه دارم همه ازنفحه ی روحانی اوست

اومسیح من وجان ازدم عرفانی اوست

 

عشق اوحک شده درسینه ی من تاهستم

هست هرآینه ، آیینه ی من تاهستم

جای اودردل بی کینه ی من تاهستم

اوست پیغمبر دیرینه ی من تاهستم

 

هست برمذهب اومذهب من ،اشهد ان...

نام او ورد لب وهرشب من ،اشهد ان...

 

درکلامش همه دم ذکرخداجاری بود

چشمه ای بود دراوآب صفا جاری بود

عشق اوبود که درسینه ی ماجاری بود

مهر او بود که در آینه هاجاری بود

 

به خداسینه ی اوبود چواقیانوسی

بود پیشانی او درشب ما فانوسی

 

هرکجابود،خدابودوخدابودوخدا

برلبش ذکردعابودودعابودودعا

حرف او،وردوثنابودوثنابودوثنا

دل اوباغ صفابودوصفابودوصفا

 

چه خزانیست که اینگونه به باغ افتاده

در دل باغ ،چرا این همه داغ افتاده

 

ازفراقش به دل باغ چه داغی مانده

یاد اودر دل ما مثل چراغی مانده

زین خزان نه گل زیبا ونه باغی مانده

بهر ما هم نه دلی و نه دماغی مانده

 

چه عظیم است ببینید خزان را در باغ

چه عظیم است،عظیم است،عظیم است این داغ