شب، شبی دیر پا ودل من

مست رویای دیرینه عشق

می خرامد خیالم به کنجی

تانهد سرروی سینه عشق

 

شب، شبی دیرپا ونگاهم

پنجـره را شکافد به آهی

شاید از آسمان دلی شاد

سرکشد دربرم مهروماهی

 

شب، شبی دیر پا وخیالم

بال بگشوده تا مرز دیدار

مرغ شب میدهدناله راسر

می شود باصدایش دل،آوار

 

شب، شبی دیرپا و زمستان

لابه لای نگاهم خزیده است

برف می باردودانه ای برف

روی مژگان ما،هم چکیده است

 


شب شبی دیرپاومن وبخت

خفته آغوش هم مست تقدیر

بخت این خفته تاکی بخیزد

خسته ام ای خدا،چیست تدبیر؟

 

 

گشته بیدارمن،بخت درخواب

کی توان کرد این خفته بیدا ر

لحظه ها رفت در بیقراری

می شود آه این خفته هشیار ؟

 

 

می رسد بانگ ناقوس ازدور

دل، ولی خواب غفلت چشیده

من نمی دانم ازچیست اینسان

سالهـــــــا بار محنت کشیده

 

 

این دل من سیاهِ سیاه است

شب، سیاهی ازو وام دارد

شوخ چشمی که ماهست نامش

سرخوشست وازو کام دارد