...و من نشسته ام اینجا کناراین آتش

شب است وزلف ِپرازچین ِنازنین آتش

ببین که شعله کشیده ست روی دوش نگار

لهیب ِخرمن ِگیسوش اینچنین آتش

وگـُرگرفته به دامان من  تماشاکن

وسوخته است دل ودین من همین آتش

مرا مبین که برای توشعر می گویم

به باغ این دل پاییزی ام ببین آتش

ببین چگونه فکنده است کاج قامت دل

به صدکرشمه،به یک لحظه،برزمین آتش

به سوختن چه تماشایی است دیدن دل

بسوخت گر دل من،گویم :آفرین آتش!!