آمدند ورفته اند روبه سوی گورها

تا کنون نیافتم رمز این عبورها

روزگار دفتریست پر زخاطرات ومن

خوانده ام به شوق وبس کرده ام مرورها

هر چه آه می کشم سربه چاه می کشم

نیست کس که گویَدم چیست دوردورها

مات مانده ام عجب ،می زنم به خود نقب

کیستم من وزچیست اینهمه غرورها

سر به جیب برده ام،من عجیب مرده ام!

دل چرا سپرده ام بر سرای مورها

حرفهای بی شمار سالهای آزگار

گفته اند وگفته ایم گاه در حضورها

آمدیم ومی رویم ،سربه دشت می نهیم

چیست فرق بین ما وان همه ستورها

ماکه خواب مانده ایم ،در حجاب مانده ایم

بی حساب مانده ایم ،با تمام کورها