دیدم تراکردم نگاهت  گل به بر بشکفت

کردی نگاهم دردلم گل بیشتر بشکفت

می خواستی حرفی بگویی برلبانت شوق

چون یاسی ازاحساس هنگام سحربشکفت

ای توبهارآورترین کوچه ی احساس

دیدم تراگلهابسی دررهگذر بشکفت

ازشوق آن دیدار می دیدم زلال عشق

برگونه هاازشرم آنجاسربسر بشکفت

تا آنکه دردامانت آویزند مشتاقان

برشانه هایت شعله هایی پرشرربشکفت

ازانتهای کوچه ی میعاد پیچیدی

کردی نگاهم شبنمی درچشم تربشکفت