فکرکردم که چهل رفته و آدم شده ام
تو نگو مضحکه ی آدم وعالم شده ام
دل به الهام دوچشمان توایمان آورد
فکرکردم که فرستاده ی خاتم شده ام
«اسم اعظم بکند کارخود...» ازاین رو بود
سالها درپی آن اسم معظـّم شده ام
سرنهادم به کـُه ودره ودشت وصحرا
درجنون شهره ی آفاق، مسلـّم شده ام
هیچ پیدام نشد بلکه خودم گم کردم
نه که موسی نه نه !فرعون مجسّم شده ام
چشمها کوروخودم درپی درمان اما 
به خیالم پسرحضرت مریم شده ام
آی آیینه بیارید که دریافته ام
ازچه ازمرتبه ی عرش خداکم شده ام
خواب دیدم که بس اسباب فراهم شده تا
ساکن دائمی کوی جهنـّم شده ام
گرچه شیطان به پدرسجده نیاوردولی
درپی سجده به شیطان به زمین خم شده ام
***
کوچراغی که بگردم پی «انسان» امروز
سبب اینست اگرغرق یم غم شده ام
من کی ام «انسان»م ! نه،پُرازپستی وننگ
این منم مضحکه ی آدم وعالم شده ام