تو آفتابی و من آفتابگردانم

به هرکجا که توباشی رخم بچرخانم

به چرخش تووچشمان تست دل دادم

بچرخ تاکه بچرخند هر دو چشمانم

چه می شود بشوی لحظه ای به باغ خیال

عزیز ِجمعه ی موعود آه مهمانم

دمی به باددهی  زلفها به بام سحر

کنی به عشوه ی آن زلفها پریشانم

نشسته ام به هوای تو کنج پنجره ای

گشوده است دوچشمم به راه ومی دانم:

می آیی ازره آخر،سوار ِ«سُرخَن» ِعشق

ونعره می زنی ای قوم گـُرد میدانم

وذوالفقارعلی دست تست،می گویی

که من نهایت عدلم کمال انسانم

کجاست آنکه به بیداد دست برده به تیغ

من آمدم که ازو داد قوم بستانم

به عدل حکم نمایم نه اعتدال که داد

خدا به گسترش عدل وداد فرمانم

طبیب جمله ی آلام هستی ام آری

تمام درد بشر را به عشق درمانم

کلید علم خدا بهرکائنات به دست

زبان ناطق حقم زبان قرآنم

هرآنکه شیعه ی ما مانده سربلند کند

رسید جمعه ی عهدوقراروپیمانم

 

*** 

منی که دوخته ام چشم را به دیدارت

به پات حضرت عشق افکنم دل وجانم

 

 

 

 


پ ن:
             سُرخـَن درگویش لری یعنی اسب سفید