وقتی بهاربادل من حرف می زند
آیینه واربا دل من حرف می زند
وا می کند چو غنچه لب وعاشقانه ، مست
ازانتظاربا دل من حرف می زند
ازروزهای رفته ی دی ابر بیقرار
چه سوگواربا دل من حرف می زند
چشمان یارلحظه ی آخر ،گه وداع
چون جویباربا دل من حرف می زند
می گویداینکه منتظرت می شوم به شوق
وبیقــراربا دل من حرف می زند
سر می نهد به شانه ی دل ،مهربان وناز
گیسوی یاربا دل من حرف می زند

دست خودش که نیست بماند، ببین که او
بی اختیاربادل من حرف می زند

*
خواندم دو روز بیش نپاید حیات گل
وقتی بهاربا دل من حرف می زند