درجنگل صبح،بوسه ای،نور
برشاخه ی سبز بید می زد
ازشاخه پرنده ای غزلخوان
با گوشه ی چشم دید می زد

خورشید به دست اشعه هایش
آغوش سپیده را گشوده
با جرعه ی نور باده ی صبح
مستانه به دامنش غنوده

شب رفت وسپیده آمد ازدور
درعرصه ی التهاب خورشید
آورد پیام روشنایی
با جام پرازشراب خورشید

درکوی چمن به باغ دلها
گلغنچه نگاه سبز می کرد
با خنده نسیم شانه از مهر
گیسوی گیاه سبز می کرد

آندم که صدف زموج دریا
درساحل انتظار رویید
باری به کویر تشنه ی دل
گویی گل انتظار رویید

بازمزمه ی جوانه ها باز
بلبل به چمن ترانه خوان شد
برخیز آمد بهار، پر از
بوی گل وسبزه بوستان شد

پرسید کسی زچیست این بوی
پیچیده درون باغ وبستان
گفتند تمام لاله ها ،سرخ:
گشته است «بهاردرزمستان»