آن سر به ره ِحجاز قرآن می خواند
برنیـزه و سرفـراز قرآن می خواند
می خواست کلام حق بگوید زین رو
با نای بریــده ،باز، قرآن می خواند
سینه ام را سپــر ِتیــر ِبــلا می خواهم
سر ِخودرا به سر ِنیزه جدا می خواهم
گــر بدانم که شود دین پیمبــر جــاوید
جان ِخود را به ره دین فـدا می خواهم
ننهــم -من- ســر ِتسلیــم به درگاه ِیزید
سـر ِتسلیــم به درگــاه ِخـدا می خواهم
جان ِخود درره آزادگی ودین و شرف
داده و پرچــم اســلام به پا می خواهم
زنده می گــردد اگر دیــن خدا باخونم
خون ِخودریخته درکرب وبلامی خواهم
تشنـه آب نـِیَم جرعـه ای ازکوثـر بس
خویش سیراب ازآن آب بقا می خواهم
بیاای دل پرازاحساس باشیم
نگهبـان ِ حــریم ِ یاس باشیم
محرم شدبه دشت ِ کربلا هم
بیایک لحظه چون عباس باشیم
تاخنجر،حنجر ِتورا می بوسید
بازوی بـــرادر ترا می بوسید
خورشیددرآن دم به زمین آمده بود
بی واسطه پیکر ِتورا می بوسید
***
بر نیــزه عاشقی سَری می باید
براین لب ِتشنه کوثری می باید
آن تیر ِسه شعبه بوسه گاهش بی شک
برحنجرِسرخ ِاصغری می باید
گل نرگس،گل نرگس چه نازی
همــه گوینــد؛ خیلــی دلنوازی
کی افشانی به دوشت تارگیسو
که ما را مبتلای خویش سازی
***
گل ِنرگس ، گل ِنرگس جوازی
بده دیداری رویت را، که نازی
تو، این دل ، این دل ِدیوانه ِمن
همی خواهی بسوزی یابسازی
می خواست دلم که قایقی بردارد
از سفـــره عشــــق قاتقی بردارد
تا آنکه کندهدیه به گیسوی قشنگ
از باغچــه مان شقـــایقی بردارد


نظرات () لینک مطلب