عجب حکایت شیرینیست سخن زمهرووفا گفتن
شبی نشستن در مهتاب سخــن زآینـــه ها گفتن
تو مثل آینـــه ای آری که روبه روی منــی یارم
خوشانشستن وبازلف تو وردوذکـــرودعا گفتن
بهـــار یعنی دامانت ،گهی که آن منســت، آری
بهـــار یعنـی درکویت گپـــــی زآینـــه ها گفتن
من ازتو می طلبم عشقی که سهم این دل دیوانه است
بده توسهم دلم هرچند به صرف وعده وبا گفتن
بگو که: (عاشقمت،آری) دل مــرا بده دلــداری
که شاد میشود و راضی،به یک اشاره ویا گفتن
کناره پنجره ای دلشاد، توداده ای دل من برباد
منم که مانده به لبهایم ســـرود درد وبلا گفتن
طلــوع ناز دوچشمانت در انتهـــای شب بختم
سروده است( تبارک....)راخدابه خاطر چشمانت
چه آید ازدل من جز شکر به پیشگاه خدا گفتن
بهـــار آمــده در باغ با پرستــوها
ودشت سبــزشده زیرپای آهـــوها
ببین چگونه درختـان باغ بسپارند
به دست باد سحرساحرانه گیسوها
به روزبوی گل یاس ونسترن پیچد
وشب به خلسه مان می برندشب بوها
زجانفشانی ابراست اینکه می بینی
پراز زلال حیات این پیـاله جــوها
به کوچه مژده بده تاکه صبح بردارند
برای خانه تکانی دوباره جـاروها
بهار آمده برخیز گاه عاشقی است
بیا ودرفکن ای گل گـره زابروها


نظرات () لینک مطلب